تبليغاتX
... پارس بانو


می خواستم بمانم

رفتم

می خواستم بروم

ماندم

نه رفتن مهم بود و نه ماندن

مهم

من بودم

که نبودم...



"گروس عبدالملکیان"

نگاشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 4:20 توسط سمیرا فرخ منش| |

 

"وزش ظلمت را می شنوی" بانو ؟

ظلمتی که حق زیستنمان را گرفته از ما ..

حقی که خودمان هم بر خودمان نمیبخشاییمش ..

 

فروغ شعر زنانه ی ایران !

برای از تو خواندن

           از تو سرودن

                     از تو نگاشتن

چه بسیار واژه که باید

                             واژه هایی همه از جنس زخم.

                             زخم هایی همه از جنس عشق .

                            عشقی همه از جنس تنهایی زن.

 

ماندگار ترین بانو!

بدان

بعد از تو و هفت سالگی هایمان،

"هر چه رفت

همه در انبوهی از جنون و جهالت رفت"..

                                                               ...

                     

                                                              

اما هر بار که    

شب هایمان با ظلمت و صدای باد درآمیخت..

خواندن تو .. عطر واژگان تو ..

زوزه ی باد را از گوشمان برد...

 

...

نگاشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 16:1 توسط سمیرا فرخ منش| |


به سفارت بریتانیا حمله شد.. چند دانشجوی خود جوش! خندان و شادان به سمت باغ قلهک حرکت کردند و گویی به تفریح آخر هفته میروند دربندی درکه ای، رفتند و از دیوار بالا کشیدند و شعار دادند و هوار کشیدند و عکس ملکه الیزابت را پاره کردند و پرچم انگلیس آمد پایین و جای آن را پرچم جمهوری اسلامی گرفت. اما کمی جای رنگ های آن عوض شده بود!


این چند دانشجوی خودجوش البته، که نقطه ی جوششان بد زمانی به قل قل افتاده بود، کم اطلاع تر از همیشه به خیالشان دست انگلیس برای همیشه از سیاست های ایران بریده شد و این اقدام قطعا درس عبرتی خواهد شد برای همه دول اروپایی که قصد دخالت در سیاست های جمهوری اسلامی را دارند!


اما به نظر نمی آید حاصل این عملیات قاطعانه! به همین خوشگلی باشد.. به نظر هم نمی آید که طراحان این اقدام خود جوش! چنین اشتباه محاسبات آشکاری را مرتکب شده باشند ..

البته غیر از بریدن دست روباه مکار شاید اهداف دیگری هم در میان بوده ..

همچون

1: گزارش اخیر آژانس علیه ایران خطوط قرمز حوزه هسته ای کشورمان را پر رنگ تر کرد .. تا جایی که نتیجه ی آن افزایش هرچه بیشتر تحریم های اقتصادی بود .. این اقدام می تواند به این هدف صورت گرفته باشد که توجه جامعه ی جهانی مدتی صرف قاطعیت ایران در قطع رابطه با انگلیس باشد .. و گزارش اژانس را فراموش کند.


2: با توجه به بحران یورو در حوزه اقتصادی کشور های اروپایی بی شک اختلال در مناسبات بین المللی کشورهای عضو اتحادیه ی اروپا میتواند این بحران را تا حدی تقویت کرده و وقت کشورها را مدتی صرف خود کند..

3: نشان دادن درس عبرت به دیگر کشورها .. البته این درس عبرت حدود 150 سالی دیر تر از زمان خود داده شد!


4: هیچ هدفی در میان نبوده! و طراحان این اقدام بر پایه این تصور که امروز هم سالهای اولیه ی انقلاب است و شور انقلابی و حال و هوای تحول گرایی در میان توده ی مردم موج میزند، به دنباله تسخیر سفارت آمریکا خواسنتد دوباره کاری کرده باشند شبیه آن کار !


در هر صورت اگر پای  هر کدام از این 4 مورد در میان بوده، که تیر پیکان تا بخواهد به هدف برسد در میان راه باز می ایستد .. ایران نه تنها با چنین اقداماتی درس عبرتی به کسی نمیدهد، بلکه کل کشورهای اروپایی را مقابل خود علم کرد!

اگر تا امروز در لفافه با همه مشکل داشتیم و در ظاهر فقط با انگلیس و آمریکا، امروز با هیچ کس در لفافه نمیجنگیم و همگان را حاضر و عیان روبروی خود در جایگاه دشمن باید نظاره گر باشیم !


کودک هم نباشیم که تصور کنیم کشورهای اروپایی مرده اند برای نفت بی کیفیت ما .. خداوند سایه نوکری عربستان را از سر اروپاییان کم نکند !

...




چرا یادمان می رود که اگر صدبار سفارت انگلیس در ایران بسته شود، نسل کیف های انگلیسی را نمی توان ریشه کن کرد..

چرا طراحان خودجوش این حمله ی نابهنگام، نفهمیدند که جای پای انگلیس محکم تر از این حرفهاست؟

روح محمد مصدق قرین رحمت .. اما چرا خیال میکنیم تمام بشکه های نفت ما از 29 اسفند ملی شد و انگلیس به این ملی شدن تن داد و دیگر رفت که برود و پشت سرش هم نگاه نکرد !!!

چرا یادمان میرود که انگلیس یک روباه پیر است ..

و یک روباه هر چه پیر تر ، باتجربه تر .. زرنگ تر و منفعت گرا تر ..


زرنگ تر از آن که دروازه های ورودش به ایران، تنها درهای باغ قلهک باشد...!


نگاشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 1:13 توسط سمیرا فرخ منش| |
 


رویارویی مفاهیم..

جنگ خواسته هایی متضاد با هم ..

همزمانی عزا و عروسی..

در آمیختگی سپیدی و سیاهی..

تقابل قهقهه ها و گریستن های همزمان ..

و تقدس بخشیدن به سنت ها .. و مغلوب کردن ناعادلانه ی مدرنیته ..

همه آنچه که من ِ فیلم نشناس از "یه حبه قند" شناختم !


...


چقدر لذت بخش بود خنده های از سر ِ شرم و سردرگمی نگار جواهریان

چقدر به چشمت مینشست بازیهای کم دیالوگ اما تاثیرگذار پورصمیمی

میرکریمی چقدر توانمند است در ساختن بازیگری خوب از کودکان بی تجربه

اما کاش رضا میرکریمی کمی با مدرنیته مهربان تر بود !


...


اغلب منتقدان یه حبه قند را پسندیدند. فیلمی که میرکریمی حاضر نشد آن را به زیر نگاه نابلد برخی داوران جشنواره پیشین قرار دهد . یک فیلم رنگارنگ که مخلوطی از رنگ ها بود ..

یک فیلم ایرانی که ارزش ها را زنده میکرد .. یک فیلم آموزنده که خانواده را بها می بخشید ..

همه قبول .. اما چرا من دریافتم چیز دیگر بود ؟

چرا یه حبه قند برای من رویارویی ناجوانمردانه ای بود از تقابل سنت و مدرنیته .. ؟

از رنگ های زیبا به سنت ها دادن و بی رنگ و بو کردن مدرنیته ..

در ارج نهادن به تفکر تقدیر گرایانه و عدم دخالت انسان در سرنوشت خویش .. به یاری سنت ها ..


...


در "یه حبه قند"، حادثه بسیار آرام اتفاق می افتد .. اما تاثیرش کل برنامه هایت را در هم میپیچاند و از این رو به آن رو می کند ..

آیا میرکریمی میخواست بر مقوله تقدیرگرایی صحه بگذارد؟ که اگر قرار است عقدی صورت بگیرد و همه شادان به تنها چیزی که می اندیشند یک مراسم ازدواج است، اما یک حبه قند کوچک که به دست اعضای همان خانواده شکسته شده، توانایی آن را دارد که این برنامه را عوض کند و تقدیر را جور دیگر رقم بزند؟

آیا یک حبه قند کوچک توانایی آن را دارد که زخم هایی به این شدت ایجاد کند؟


در "یه حبه قند" سنت ها تا حد تقدس بالا می روند ..

بالا و بالا و بالا ..

تا جایی که خانواده می شود همه چیز .. تا جایی که مراسم عروسی حتی اگر با یک فرد بی تفاوت به رسم و رسوم هم باشد، باید بی کم و کاست انجام پذیرد..

گویا در جایی میرکریمی گفته بود قصد نماد سازی نداشته .. اما چرا در نگاه من جای جای فیلم به ایجاد و پرورش نماد ها پرداخته بود؟!


در یه حبه قند اگر پسند، نماد سنت باشد و داماد نادیده ی فیلم، نماد مدرنیته، این سنت عجب کمرو و پر شرم و حیا بود..

کم حرف و ساده ..

آرام پیش میرفت ..

کم سخن میگفت ..

چهره اش سراسر شرم بود و ناگفته هایی از سر خجالت..

اما پر قدرت !

حضورش بر روند رویدادها، بر خلاف ظاهرش، چنان قدرتمند بود که همچون ناخدای تصمیم گیرنده ی کشتی مسیر را عوض میکرد..

سنت ها در جای جای فیلم امری مطلوبند و تحسین شده .. در عروسی .. در عزا .. در گفتگوها .. در رابطه ها ..

اما مدرنیته ی بیچاره این میان مغلوب بازی با رقیب خود ..!



آغاز فیلم را با صدای آموزش مکالمه زبان انگلیسی می شنویم .. نمادی از فرهنگ غرب .. پسند خیره و آرام .. و چهره ای که شاد نیست ..

و اما پایان فیلم .. ترانه ای صد در صد ایرانی .. و همان پسند آغاز فیلم اما اینبار با خنده ای از ته دل ..

و خرابی که درست شد (رادیو)  و  روشنایی که به خانه بازگشت !

داماد که در خارج از ایران (سرزمینی فاقد سنت ها) زندگی میکند، در سراسر فیلم دیده نشد . فقط نمایی کوچک از او در لب تاپ که تکنولوژی آمده از غرب است .. تنها راه ارتباطی اش هم با نامزدش به وسیله موبایل است که پسند هیچ گاه با اشتیاق نوعروسان پرشور و حال به سمت آن نرفت !  خانواده ی داماد هم با آنکه در مراسم ها حضور داشتند هیچ گاه دیده نشدند ..

و چقدر حضور مدرنیته در این فیلم کمرنگ بود .

چقدر زود شکست خورد ..

به وسیله ی یک حبه قند کوچک ، مدرنیته ی ضعیف از صحنه کنار رفت

و رویی دیگر از سنت ها (قاسم) خود را نشان داد ..که او هم کم حرف .. کم رو اما تاثیرگذار بود!


آیا قرار بود بیننده ی "یه حبه قند" دریابد که هیچ گاه میان سنت و مدرنیته آشتی برقرار نمیشود .. ؟

و پیوند میان این دو و همزیستی دوستانه آنها کنار هم امکانپذیر نیست ؟


آیا ریشه ای که در اتاقک کوچک باغ که با تصور "گنج" به بیننده القا شد، ریشه سنتهای ما بود که به هیچ روی قابل کندن نبود؟

که این مدرنیته ی بیچاره زورش به ریشه ی محکم سنت ها و ارزش های ما نمیرسد؟


امان از این یک حبه قند های کوچه زندگی ..


که مردی را که در برابر چنگال های پلنگ دوام آورده بود، کشت و پس از آن سبب ساز رسیدن دو دلداده شد (که به سبب سنت گرا بودن هیچ کدام حرفی از این دلدادگی نمیزدند)

شاید این میان گفتن از عشق هم نمادی از مدرنیته باشد !


یک حبه قند پسند را با فانوسی به دست به میان کوچه های تاریک کشاند و کوچه را روشن کرد..

چون پسند باید هم به دنبال قاسم باشد ..

چرا که سنت ها همیشه به دنبال زیر مجموعه های خود هستند..مذهب / ارزش ها/ خانواده/ خرافه.

 

...

 


وقتی ابراهیم حاتمی کیا به تعریف و تمجید از یه حبه قند پرداخت، هنوز فیلم را ندیده بودم . نفهمیدم حاتمی کیا چه می گوید. امروز هم که فیلم را دیدم هنوز نفهمیدم حاتمی کیا چه گفته بود!

حاتمی کیا تشکر کرده از رضا میرکریمی. از اینکه یادمان آورد ایرانی هستیم (؟!) سنت داریم (؟!) وقت عزا و مهمانی و عروسی چه باید بکنیم (؟!)

اما مگر نه اینکه در فیلمهای دیگر هم این حرفها را شنیده بودیم؟

هنوز یادمان نرفته اثر به یاد ماندنی داریوش مهرجویی را ... در "مهمان مامان" کم دیدیم صحنه هایی که از خانواده و ارزش نهادن به آن تصویر سازی شده بود؟

از مهمان بازی و سفره انداختن های صمیمی و نشان دادن سنت هایی که فقط مال ماست .. رابطه هایی که فقط مال ماست .. حتی اگر فقیر باشیم.. حتی اگر معتاد باشیم ..

...

زیبایی یه حبه قند برای من اما، به ایرانی بازی اش نبود ..


به نشان دادن مفاهیم متضاد کنار هم بود

همچون روحانی که روضه خوانی نمیتواند .

و به تصویر کشیدن پارادوکس هایی که هر کدام یک رنگ بودند

همچون فرشته ای که با تور سپید در میان عزاداران سیاه پوش راه میرفت.

 

و به کم لطفی اش به مدرنیته !

مدرنیته ای که اگر نبود  .. فیلم نبود ! سینما نبود ! هیچ نبود !


 

                   


 


یه حبه قند اما، فیلم زیبایی بود ...



نگاشته شده در دوشنبه 2 آبان1390ساعت 1:8 توسط سمیرا فرخ منش| |

 

یک مهر دیگر آمد..

در میان حجم عظیمی از بی مهری های روا شده ..

به مهرآور ترین ملت تاریخ...

اوج بی مهری های این روزها را نمیتوان اندازه گرفت .. وزن کرد.. شمرد ..

نامهربانان که برخی نقاب دوست بر چهره دارند .. و برخی دیگر آشکارا عداوت می کنند،

در یک کلام ، مهربانی را یزرگترین دشمن خود می دانند..

بی مهری سرلوحه برنامه ها و تصمیمات اینان شده تا با این حربه خط فاصله ای کشیده شوند میان مردم مهربان ِ دیروز و پر کینه ی امروز..

...

یک مهر دیگر آمد و کودکان من و تو بار دیگر به ناچار پشت میزهای کلاس های درس می نشینند.

و ما غافل از آموزه های نا راستی که روا داشته می شود..

کودکان امروز که سازندگان فردای این سرزمین هستند در کتاب های رنگارنگ فارسی  علوم و ریاضی و هنر خود ، هر سال ، بدتر از سال قبل، ذهن های پاک و دست نخورده ی خود را به دست آموزه هایی می سپارند که از آنان نه شیر زنی می سازد و نه قوی مردانی که توانایی چرخاندن فرمان کشتی آبادی  کشورشان را داشته باشند..

 

بار دیگر کتاب های درسی دبستان و دبیرستان کودکان و نوجوانان من و تو دستخوش تغییر شد

و بار دیگر باید تن بدهیم به نشاندن فرزندانمان پای شنیدن درس هایی که در آنها خبری از صداقت و میهن دوستی نیست .. به جای آن آماده سازی کودکانمان را در برابر جنگ نرم میبینیم..

 از تعلیم ساختن و تلاشگری اثری نمیبینی ..  که جای آن را افزایش ایدئولوژی سازی هرچه بیشتر بر افکار فرزندانمان گرفته ..

 و هر چه صفحات کتابها را ورق میزنی از هنر و هنروری آموزه ای برایت نیست..و به جای آن فعالیت های علمی تمدن  اسلامی را میبینی!

و به جای آموزش تحلیل و تفکر، آموزش قناعت و زندگی اسلامی تعلیم داده می شود!

 

                                  

 

 سال به سال دریغ از پارسال برای ساختن اندیشه ی سازندگان فردا..

 

...

 

اما

همچنان

اندکی از مهر پیداست ..

و در این دوران بی مهری

باز هم پاییز زیباست ...!

 

...

نگاشته شده در جمعه 1 مهر1390ساعت 17:54 توسط سمیرا فرخ منش| |

 

شرمنده ایم..

من و امثال من ..

از روی  دوستانی که زمانی در کنار ما بودند..

در تحریریه ها .. خبرگزاری ها .. سایت ها .. پشت میزها .. در اتاق ها .. پشت کامپیوترها ..

اما امروز نیستند..

 

به همه آنان که به نیت آگاه کردن من و تو و دیگران، روزشان را آغاز و شبشان را به پایان میرساندند ..  و امروز هزینه این رسالت چقدر  گزاف برایشان تمام شده..

 

شرمنده ایم که که کاری از دستان و پاها و زبان و چشمهایمان بر نمی آید .. برای بازگرداندنشان..

 

اما تنها آنچه که می توانیم و کسی یارای آن ندارد که مانع خواستنمان شود، هر چند ناچیز است اما، دعایی ست که در دل و بر زبان برای همه دوستان قلم به دست شناخته و نشناخته کنیم..

 

                               که خداوندگار قلم، صبری به آنان عطا فرماید تمام ناشدنی..

 

و شکیبایی از جنس فولاد همان میله های آهنین،

تا روزهای دوری و رنج ناتمام پشت دیوار ها بودن را،

با سلامت جسم و روان از سر بگذرانند..

و 

بازگردند..

 

 

آمین...

 

 

نگاشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 17:40 توسط سمیرا فرخ منش| |

 

   "زندگی

           چیز دیگری ‌ست،

               البته اگر بگذارند از دوست داشتن خویش نترسیم ! "

 

این را سید علی صالحی گفته .. راست هم گفته                                                         

یک جورایی پیکان شعر را زده وسط صفحه ی این ایام ..

در این ایام که  حق دوست داشتن نداری

حق دانستن نداری.. حق فهمیدن نداری.. حق فهماندن نداری..

 

                                                                . . .

 

در این ایام حق نداشتن ها اما، یک حقیقت همچنان باقی ست ..

همین حقیقت که زندگی چیز دیگری ست! چیزی متفاوت با آنچه که تاکنون در خطابه ها یاد من و تو دادند..

 

در این ایام  که نا امیدی وصله زشت پیراهن خیلی ها شده ..

در این ایام  که من و هم نسلان من باور کرده ایم هرچه بدویم کمتر می رسیم

 و بیشتر زمین میخوریم ..

در این ایام  که من و  تو جز مکر و تنفر نمی بینیم ،

 انتخاب همراهی که جز مهر و پاکی نیست، سخت ترین انتخاب هاست ...

سخت، طولانی، شیرین!

 

 اما

در میان این همه چشم تنگ زوال پرست، هم مسیر شدن با معشوقی که

گویا از نسل های فراموش شده است،

تو را از اضطراب حق نداشتن ها دور می کند ..

 

در چنین نقطه ای از مسیر، درمیابی که حتی اگر راه دشوار است و ناباوران انسان نما، تو را از خواستن و دانستن محروم میکنند،

                                             اما دو فکر ، دو کوله بار،  دو آرزو ،

                                               بیش از یکی کارساز است...

 

در چنین مسیری میفهمی که اگر حقی برایت باقی نگذاشته اند، هنوز یک حق را خودت برای خودت محفوظ نگه داشته ای ..

 

حق انتخاب یک هم مسیر از امروز تا .. همیشه ..

 

                                    کسی که با هم   بخواهیم   و   بخوانیم   و   بخندیم ..

 

هم مسیری که اگر خرافه پرستان اطرافت تو را از رفتن باز داشتند، بدانی کسی هست که بی توسل به خطبه های بیگانه عربی،  تنها با نگاهی و بوسه ای محرمت باشد ..

 

                                                               معشوق من

                                                             همچون طبیعت

                                                       مفهوم ناگزیر صریحی دارد

 

                                                                     . . .

 

   کسی که وقتی هست،

                                          غزل هست..

                                                 فردا هست ..

                                                                همه چیز نارنجیست ..

 

 

کسی که در کنار تو ،

هم مسیر با تو ، هم اندیش با تو ، هم دل با تو  

                                                              می ماند ..

 

و اگر او را از رسیدن بازداشتند، منی هستم که ادامه دهم .. و اگر من را ، اویی هست که ادامه دهد ...

 

                                                                معشوق من

                                                         مردیست از قرون گذشته

                                                           یاد آور اصالت زیبایی

 

                                                                      . . .

                   

من و  مهدی فرنیان مدتی ست دست به دست هم دادیم به مهر ..

که میهن خویش را که نه ..  لااقل خانه ی خویش را کنیم آباد ..

که از آبادی تک تک خانه های کوچه ها و خیابان های این سرزمین، ویرانگران دیگر توان ویرانی شهرهای آباد من و تو را نخواهند داشت ...

باور کن!

 

 

نگاشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت 1:17 توسط سمیرا فرخ منش| |

 

نا امیدانه جستجو می کنیم..

در گوشه و کنار این شهر ، در میان کوچه های باریک و خیابان های تاریک ..

در خانه هایی با در های بسته ..

در میان چهره آدمهایی که لبخند بر لب از کنارمان عبور میکنند، در تاکسی ها ..

در میان برنامه های رسانه ضد ملی ، جستجو میکنیم ..

کمی شرافت .. کمی غیرت .. کمی عزت نفس .. کمی آگاهی ..

 این روزها همه ی این مفاهیم انتزاعی، همه ی این کمی ها برایمان خیلی شده..

...

هرچه هست اما :

تجاوز  تجاوز  تجاوز

         بی شرمی ..

               نا امنی ..

 

دریغ از ذره ای غیرت در مسوولین (!)

دریغ از اندکی توجه به حال و روز این مردم ..

 

دریغ از گوشی شنوا .. برای شنیدن ضجه زنانی که هر روز در خیابان ها .. در خانه ها .. در دشت و صحرا .. در جلوی دیدگان همسران و فرزندان .. به آنها تجاوز می شود ..

 تجاوز با خیالی آسوده .. در کمال آرامش ..

...

نا آگاهان شهر ما که به تجاوز کردن و فرار کردن خود مشغولند ..

بدون هیچ ترسی از چنگال تیز قانون !

بدون هیچ دلهره ای از فرجام کار خود.

دیروز در اصفهان.. امروز در گرگان .. روز دیگر در کاشان . . روزهای دیگر در شهر های دیگر...

آگاهان شهر! هم که یا در سر چهار راه ها به دختران و زنان خیره می شوند تا میزان دقیق بد حجابی شان را سانت بزنند و یا همچنان پشت میزهایشان به حل و فصل مشکلات مربوط به مقدار دیه زنان و مردان و چگونگی سنگسار و انواع غسل های مختلف نشسته اند..

 

...

 

به رسم ادب، شایسته بود در روز تولد یک آموزگار صمیمی یادی از او کرد و کلامی از او نوشت ...

اما در افتضاحات این روزها از تنها چیزی که می توان از سارتر دیروز نوشت و امروز هم به نظاره اش نشست، دنباله تهوعی ست که به استفراغ رسیده ..

 

اوضاع لجن وار تر از این حرفهاست که به جملات و کتاب های شاعران و فیلسوفان و بزرگان بتوان دل خوش کرد.. تنها چیزی که میتوان در این روزها لمسش کرد، تهوعی ست که افکار بسیاری را فرا گرفته ...

پس دیگر جا، جای نوشتن از معلمان و گذشتگان و اسطوره ها نیست..

...

 

آنچه پیوند میان خیابان ها و شهرها و ادمهای امروز من با اندیشه دیروز سارتر است ، همین است..

همین تهوع .

همین فرو رفتن در لجنزاری که هر چه بیشتر فریاد میزنی، بیشتر تنت را در آن فرو می برند ..

 

خیانت ..

بی غیرتی ..

تجاوز ..

قتل ..

       چکیده ی تمام آن چیزی ست که می بینی  و لمس میکنی و می شنوی..هر روز!

 

 تهوعی که سارتر سالیان سال پیش از آن سخن گفت ، حکایت کثافتی ست که "ذهن" امروز  اطراف من  را انباشته ...

 

...

 

هوای این روزها هوای تهوع آوری ست..

خالی از هر گونه تعهد..

  

در حالیکه  :

«ما محکوم به تعهد هستيم؛ همچنان که محکوم

به آزادي.

تعهد ناشي از يک تصميم، ارادي و يا انتخابي نيست.

من نمي توانم تصميم بگيرم كه متعهد نباشم.

من همواره متعهد هستم،

همچنان که به دنيا پرتاب شدم.»

(تهوع،۱۹۳۸)

 

 

 

 

 

نگاشته شده در سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 1:2 توسط سمیرا فرخ منش| |

 

باید در این جامعه آشفته ی بیمار دروغ زده ماند و مبارزه کرد؟

یا رفت و در آرامش به سر برد ؟

...

سوال اصلی "جدایی نادر از سیمین" بر سر ماندن یا رفتن بود.. این ماندن و رفتن تنها یک مهاجرت ساده نیست.. بلکه نمادی ست از ارزش مبارزه در برابر ارزش پاک ماندن..

...

فیلم جدایی نادر از سیمین را باید دید .. نه به این خاطر که کارگردان آن در جامعه بین المللی دیده شده و برای سینمای ایران کسب افتخار کرده.. نه به این خاطر که حتی در جشنواره خودمان هم بیشترین جوایز را به خود اختصاص داد..

تنها به این خاطر که به مغزمان فشار بیاوریم که باید بمانیم یا برویم؟

مبارزه کنیم و حق خودمان را بگیریم؟ یا با ساده ترین شیوه ها فقط به فکر رفتن از این جامعه آلوده باشیم..

جدایی نادر از سیمین با صحنه ای از دادگاه شروع می شود و با سکانسی از دعوا در دادگاه نیز پایان میپذیرد!.. دادگاه که مظهر مکانی برای حل اختلاف هاست چقدر شلوغ است..

چقدر اختلاف ..چقدر دعوا .. چقدر حق های پایمال شده..

حکایت روزگار ما فرق چندانی با دادگاه های جدایی نادر از سیمین ندارد.. دادگاهی که در این فیلم خودمان قاضی آن هستیم..

 فیلمبرداری منحصر به فرد محمود کلاری در سکانس نخستین این فیلم ما را در جایگاه قاضی می نشاند و بی اختیار مخاطب را به تصمیم گیری وا میدارد...

نادر و سیمین چشم در چشم ما دارند و از خود می گویند..

در آغاز همه خیال میکنند سیمین قصد جدایی دارد.. اما فراموش نکنیم این فیلم جدایی نادر از سیمین است .. نه سیمین از نادر!   نادری که در ابتدا پدر را بهانه کرده بود و در پایان هم حتمن بهانه ای دیگر تراشیده!

...

نادر: فردی که احساسات ملی دارد/ نمیخواهد واژگان بیگانه عربی جایگزین واژگان ایرانی اش شود/  مصرانه خواهان بازپس گیری حق خود است/ و این را به دختر نوجوانش نیز می آموزد/ اخلاق گراست/  پدر خود را تنها نمیگذارد / از دروغ بیزار است ... !

 

سیمین : نمیخواهد دختر نوجوانش در این جامعه رشد کند/ قاضی در صحنه اول با کنایه به او می گوید "مگه این همه بچه در این مملکت زندگی نمیکنن؟ اونا آینده ندارن؟" ( و مخاطب در طول فیلم به این نتیجه می رسد که آیا این همه بچه !  فردای روشنی در پیش دارد یا نه) / نماینده قشر روشنفکر جامعه/  فقط میخواهد مشکلات را از سر راه بردارد.. حال به هر قیمتی شده/ از پول دادن گرفته تا مذاکره و صحبت/  اما با این حال حق انتخاب را به فرزند میدهد/ مصالحه گراست.

 

راضیه: نماینده قشر پایین دست و مذهب گرای جامعه که شماره های متعددی را در دفترچه تلفن خود دارد تا سوالات شرعی خود را بی جواب نگذارد و به گناه نیفتد/ اما از کودکی به فرزند خود می اموزد که دروغ بگوید!

 

حجت :نمایند قشری که سالهاست حقشان خورده شده/  او حق دارد / حق هایی که از او گرفته شده/  و به واسطه این حق دروغ را مجاز میشمارد ..

 

پدر نادر : سمبل نسل پیشین که همه چیز را فراموش کرده/ تاریخی را که داشتیم و امروز در کتاب ها باید خواندش/  پدر نادر به ما می گوید به نسل گذشتگان امیدی نداشته باشید/ با آن که نمیدانند اطرافشان چه خبر است، اما هر روز به دنبال دانستن و خرید روزنامه به خیابان می روند/  

این نسل هنوز اصالت خود را حفظ کرده، اما آنقدر ناتوان شده که با کوچکترین ضربه ای به سکوت ابدی فرو میرود/  نسلی که هنوز با کراوات که یادگار پوشش برازنده دیروز است بیرون می رود اما امروز از نگهداری خود عاجز مانده/ تنها کسی که دروغ نگفت پدر نادر بود/ این یعنی شاید گذشتگان ما صادق تر از ما بودند...

 

ترمه: نماد نسل آینده/  نسلی که ناگزیر به تصمیم گیری ست/ بماند یا برود ؟ /

مبارزه کند در سرزمینی که متعلق به اوست اما آلوده شدن را نیز بپذیرد؟

یا خاک خود را ترک کند و در عوض آن از دروغ ها، حق خوری ها، و فریادها در امان باشد...؟

نسلی که باید گریه کند/ چون دریافته اگر بماند به جای امنیت و زیبایی و خنده، فریب و جنجال های رنگارنگ در انتظار اوست/ نسلی که در هر صورت چیزی را از دست می دهد/ چه بماند چه برود/ نسلی که در یک کلام بدبخت است!

...

در این فیلم نادر که به ارزش گرایی خود مینازد دروغ می گوید..

راضیه که به مذهب گرایی خود مینازد دروغ می گوید..

حجت که ادعای شریف بودن دارد دروغ میگوید..

ترمه که از دروغ گویی پدر آزرده است دروغ می گوید..

دروغ ..  دروغ ..  دروغ..

همه از دروغ بیزارند اما همه به هم دروغ می گویند.. چون به منفعت آن فکر میکنند..

به این که : قانون این چیزا حالیش نمیشه" یا : " ای وای تقلب شد ولی اشکال نداره"

 ...

 

این فیلم بیشتر به روش شناسی دروغ میپردازد  تا مسایل دیگر...

ویروسی که امیدی به پاک کردن آن از پیکر بیمار این جامعه بدبخت نیست.. ویروس دروغ ..

ناپاکی .. و چشم بستن روی ارزش های حقیقی..

جامعه ای که ماهیتی مذهبی دارد!

 اخلاق را محترم می شمارد .  

و ادعای ارزش گرایی اش گوش ما و همه ی فلک را کر کرده است !

 

 

نگاشته شده در شنبه 10 اردیبهشت1390ساعت 2:19 توسط سمیرا فرخ منش| |

 

چقدر حواسمان جمع هنر این سرزمین است؟

این سرزمینی که لایق دروغ نیست

لایق خشکسالی نیست..

لایق دشمن نیست

تنها سرزمینی که  لایق نوروز است..

تنها لایق سربلندی هاست..

...

با غیرت تاریخی مان .. که از آغاز بوده و رنگ نخواهد باخت.. حرمت این سرزمین را حفظ کنیم...

حرمت زنان پاکش .. مردان نجیبش .. تاریخ با شکوهش .. جغرافیای بی مثالش ..

ادبیات رنگارنگش .. هنر به جا مانده اش..

...

در نخستین روزها و ماه های آغازین سال 90 ، غیرتی به خرج دهیم و کیسه های اسکناس را روانه جیب سازنده فیلم مبتذل اخراجی ها نکنیم..

حفظ حرمت هنر این سرزمین را به صاحبانش بسپاریم

 

اجازه ندهیم آن که تا مدتی پیش چماق در دست میگرفت و بر بالای سر میبرد و فرود می اورد ، امروز به جای چماق های چوبی و آهنین ، دوربین در دست بگیرد و به خیال خام خود سینما را صاحب شود..

از خاطر نبریم این سینما ، سینمای مردم ماست..

این سینما منزلتی دارد به سپیدی موهای حاتمی ها ..

نام کیارستمی ها و بیضایی ها و فرهادی ها مرتبه ای داده است به نام سینمای ایران در گوشه و کنار جهان .. پس این حرمت را در داخل خودمان نشکنیم...

 

تمسخر تماشاگر را در قصه های کودکانه کار امثال ده نمکی نادیده نگیریم..

 اگر در برابر اخراجی ها میخندیم.. این خنده ها تنها به ریش خودمان است و بس ..

به بلاهت و نا آگاهی خودمان که نمیدانیم با خودمان چه میکنیم!

پس به این همه ابتذال " نه " بگوییم و به تماشای آن نرویم...

 

نشکنیم حرمت این سینما را ..

نشکنیم حرمت خودمان را ...

 

و به ده نمکی های این سرزمین و حامیانی چون صدا و سیمای ضد مردمی بفهمانیم شور ما برای سینما و شعور ما برای دیدن و شناخت فیلم و فیلمساز بیش از این هاست ..

بفهمانیم که معنای ابتذال را می شناسیم و آن را با دقایقی خندیدن نادیده نمیگیریم..

حتی اگر صدا و سیما با تمام تلاش خود سعی کند مردم را با تبلیغ در ساعت سال تحویل و تهیه مصاحبه از فیلمسازنمایی چون ده نمکی برای جلب نظر مردم بکند..

بفهمانیم قدر آشنایان با فرهنگ و هنر خوب کشورمان را شناخته ایم.. نه چماق به دستی با آن گذشته سیاه که همچنان در کارنامه امروز او نیز باقیست ..

 

باور کنیم  راه دوری نمی رود و کار سختی نیست اگر..

در نخستین روز ها و ماه های سال تازه ی پیش رو ، غیرتی به خرج دهیم از جنس ایرانی اش ...

 

 

نگاشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 18:6 توسط سمیرا فرخ منش| |

 

حدود 150 سال پیش بود. زنان نیویورکی که در کارگاه های پارچه بافی و لباس دوزی کار میکردند، ناگهان به خیابان ها ریختند و خواهان افزایش دستمزد خود شدند. آن روز این اتفاق عجیب، با حمله پلیس و کتک زدن زنان در خیابان برچیده شد.. اما هیچ کس در آن روزگار تصور نمی کرد که این رویداد، آغازگر ثبت تاریخی در تقویم های جهانی شود و برای همیشه در تقویم ذهن زنان و مردان باقی بماند..

اما 8 مارس به این سادگی 8 مارس نشد.. بالا و پایین بسیار دید تا  سرانجام در سال 1975 سازمان ملل متحد این روز را به رسمیت شناحت..

از آن روز تا امروز 8 مارس را روز زن نام گذاشته اند تا زنان در این روز برای بیان مطالبات خود حرف بزنند!

 این روز در غرب روز خطرناکی نیست.

کسی از دولتمردان از آن نمیترسد..

زنانی که در اروپا و آمریکا در 8 مارس به خیابان می آیند از خواسته های کفر آمیز حرف نمیزنند و ... !

. . .

اما حکایت ما ایرانی ها مثل همیشه با بقیه توفیر دارد ..

روز زن اگر در آن سوی مرزها 1روز در سال ضرورت دارد و برای حق رای و برابری حقوق زن و مرد است، برای ما 365 روز سال هم کم است و حرف دیگری دارد..

خطاست اگر "زن" را در 8 مارس نخستین کانون توجه بدانیم. که در این سرزمین مستحب آن است مردان مخاطب این روز باشند..

پس مردان ایرانی به هوش باشند: که این روز برای آنان است ..

که اگر خشونتی هست، سنگساری هست، تجا وزی هست، از سوی زن به زن نیست !

 

مرد ایرانی به هوش باشد که اگر ایدئولوژی مالکیت در طول تاریخ هزاران ساله در گوششان نجوا شده، پس از زنان، تیر مسمومش به سوی کانون شرافت آنان نشانه میرود.

مرد ایرانی به هوش باشد که نخستین معترض سنت سنگسار باید و باید مردان باشند .. مردانی که باور پاکشان چنین جنایاتی را در خود نمی پذیرد

چرا که زن زخم خورده را چه نیرویی مانده که به جستجوی مرهم برای زخم بپا خیزد ؟

مرد ایرانی به هوش باشد و بداند که خشونت تنها با کمربند دست به هوا بردن نیست...

بشناسید خشونت های پنهان را...

مرد ایرانی به هوش باشد که تجاوز جن*سی به پیکر زن تنها در گوشه ای تاریک و کوچه ای باریک نیست.. که میتواند به همان بانویی باشد که نامش در شناسنامه شماست .

مرد ایرانی به هوش باشد که زنان ایرانی حق رای در انتخابات پیشکشان !

حق زندگی انسانی را داشته باشند بسی حظ وافر برده اند و میبرند...

...

مرد ایرانی!  به خودت بیا.

اجازه نده آموزه های پوسیده  تو را گمراه کند..

ریسمانی بر گردنت بیاویزد و تو را همچنان به دنبال خود بکشد

اگر تعلقی می طلبی از روی عشق باشد و اشتیاق .. نه مالکیت و جاه طلبی های زودگذر !

 

مرد ایرانی به هوش باش که تلقینات سیاسی و ایدئولوژی های دینی سازنده اندیشه ات نباشد..

مرد ایرانی بدان و باور داشته باش که اگر تفاوتی هست پروژسترون و تستسترون باعث آن است !

نه حقوق انسانی تان..

مرد ایرانی به هوش باش و بدان که اگر طالب آنی فردا فرزندانت لبخند را همیشه بر لب داشته باشند، امروز باید زیر بار پایمال شدن حق انسانی دیگر نروی..

 امروز باید انسانیت را در یک قالب بریزی و تعلقات تاریخی را به دور بریزی.

خشونت پنهان را بشناس ..

صداقت حقیقی را بشناس

نجابت راستین را بشناس..

مرد ایرانی به هوش باش قانونی! که از تو حمایت میکند تنها نوشته ای بیش نیست.. نوشته ای که تو را فریب می دهد و نهاد پاک بشری تو را آلوده میگرداند...

قانونی که به تو اجازه طلاق یکسویه می دهد. قانونی که فرزند را از منبع شیره جانش جدا میکند . قانونی که جنازه زن را نیمی از جنازه تو میداند..

قانون منحوسی که اجازه خیانت و ورود زنان دیگر را به حریم پاک زندگانیت میدهد و ....

 این قانون همه جا پشت توست، همراه توست، حامی توست..خوشا به حالت !

 اما ماندنی نیست..

آنچه می ماند انسانیت توست .. و شرافت حقیقی تو...

آنچه برتر از قانون می ماند اصالت اندیشه پاک توست..

پس شکلی زندگی کن که همیشه در پیشگاه خودت به خودت و نگاه شریفانه ات ببالی..

بی پشتیبانی قانون آلوده ی امروز جامعه ات...

از همین امروز شروع کن .. آرام آرام ..

...

مرد ایرانی!

زن را بفهم تا فردایت ساخته شود

زن را ببین تا دیده شوی

زن را بخواه تا خواسته شوی

انسان باش و انسان ببین .. تا همیشه آرام باشی و سربلند...

تا زن ایرانی ببالد به حضورت .. به حضور مردی که مردانگی اش در نقطه به نقطه ی اندیشه انسانی اش جای گرفته و تنها در پیکرش جا خوش نکرده ...

...

از همین امروز شروع کن .. آرام آرام ..

 

 

 

نگاشته شده در سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 19:50 توسط سمیرا فرخ منش| |

                                                       

                                                               از آجیل سفره عید                         

                                                         چند پسته لال مانده است

                                                    آنها که لب گشودند؛خورده شدند

                                                    آنها که لال مانده اند ؛می شکنند

                                                                            . . .

                                                          دندانساز راست می گفت:

                                                 پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

                                                           

 

 

از: اکبر اکسیر

 

 

نگاشته شده در یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 0:54 توسط سمیرا فرخ منش| |
...