آیینی که تاریخ به احترامش کلاه از سر برداشت..
این روزها .. نزدیک نوروز که می شود، من ، تو ، او ، هر روز همدیگر را در خیابان ها می بینیم ..
همسر وزیر فرزند وکیل را میبیند در خیابان های شهر .. پسر اصولگرا دختر اصلاح طلب را ..
خانم منتقد در صف شیرینی فروشی چشمش به آقای متحجر می افتد ..
انگار کوچه ها و چهره هایش آشنا شده اند این روزها ..
این روزها روزهای نزدیک نوروز است ..
آیینی که تاریخ به احترامش کلاه از سر برداشت...
این روزها همه شاخه گلی در دست در خیابان ها و گشت در مغازه ها و شوق داشتن جدیدترین ها و تمیزی خانه های سنگی و ... همه نزدیک هم اند ..
میخندند .. سوال می کنند.. این روزها همه ظاهرن شبیه هم شده اند !
و این خاصیت نوروز است ...
زمانی که نوروز می رسد ، همه هفت سین دارند در خانه های سنگی و گلی و چوبی و آهنی خود ..
توفیری ندارد جنس سقفی که بر سر داری از چه باشد .. هر چه باشد هفت سینت به راه است و دغدغه سبزه و سیب و زیبایی این سفره را در فکر داری
زمانی که سال تحویل میشود همه چشم به سفره هفت سین دارند ..
فرقی ندارد .. دانشجو باشی کنار هفت سینی
پشت تاکسی روزگار بگذرانی کنار هفت سینی
هنرمند باشی کنار هفت سینی
معمار خانه های مردم باشی کنار هفت سینی
نانوا باشی کار هفت سینی ..
معلم باشی کنار هفت سینی
کارگر روز مزد و ماه مزد با هر مقدار حقوق گرفته و نگرفته باشی کنار هفت سینی ..
اگر حرف بزنی کنار هفت سینی ..
اگر ساکت باشی کنار هفت سینی
روزنامه نگار باشی کنار هفت سینی ..
سپاهی باشی کنار هفت سینی
کافر باشی کنار هفت سینی ..
مسلمان باشی کنار هفت سینی
همگان مثل هم .. با نگاهی مشترک و با آجیل و شیرینی روزی میز مثل هم .. با لبخندی بر لب و دغدغه ای در ذهن ..
در کنار هفت س که سبز است و سرخ و سفید و ترش و شیرین ، همه مثل همه نشسته اند
و در انتظار تحویل سالی که در تمام ایران همزمان رخ می دهد
و همزمان سال همگان نو میشود ... و همزمان زمین متولد می گردد...
اما صد افسوس که این زیبایی همسان بودن تنها اندک زمانی پیش از نوروز است و اندک زمانی پس از نوروز...
دردا که این اشتراک عمری ندارد جز مدت زمانی کوتاه ...
وطنم ایرانم
عید آن روز مبارک بادم
که تو آبادی و من آزادم ...
هم وطن!
لحظه ای که سالت تحویل شد و زمینت به یمن این دگرگونی با شکوه دوباره متولد گشت،
دست عزیزت را در دست بگیر و فراموش نکن هم میهنانی را که در حسرت گرمی دست عزیز و عزیزانشان بغضی در گلو دارند .. و اندوهی در دل
که ای کاش جمعشان در کنار هفت سینشان جمع بود...
...


پذيرفتن نمي توان..