...
زردها، بیهوده، قرمز نشدهاند..
قرمزی رنگ نینداخته بیهده بر دیوار
صبح پیدا شده اما
آسمان پیدا نیست...
گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب...
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است از این
میهمانخانه ی
مهمانکُش ِ
روزش تاریک...
که به جان هم نشناخته، انداخته است
چند تن خوابآلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار
من دلم سخت گرفته است از این
مهمانخانه ی مهمانکُش ِ روزش تاریک...
پذيرفتن نمي توان..