... دست به دست هم دادیم به مهر ...
"زندگی
چیز دیگری ست،
البته اگر بگذارند از دوست داشتن خویش نترسیم ! "
این را سید علی صالحی گفته .. راست هم گفته
یک جورایی پیکان شعر را زده وسط صفحه ی این ایام ..
در این ایام که حق دوست داشتن نداری
حق دانستن نداری.. حق فهمیدن نداری.. حق فهماندن نداری..
. . .
در این ایام حق نداشتن ها اما، یک حقیقت همچنان باقی ست ..
همین حقیقت که زندگی چیز دیگری ست! چیزی متفاوت با آنچه که تاکنون در خطابه ها یاد من و تو دادند..
در این ایام که نا امیدی وصله زشت پیراهن خیلی ها شده ..
در این ایام که من و هم نسلان من باور کرده ایم هرچه بدویم کمتر می رسیم
و بیشتر زمین میخوریم ..
در این ایام که من و تو جز مکر و تنفر نمی بینیم ،
انتخاب همراهی که جز مهر و پاکی نیست، سخت ترین انتخاب هاست ...
سخت، طولانی، شیرین!
اما
در میان این همه چشم تنگ زوال پرست، هم مسیر شدن با معشوقی که
گویا از نسل های فراموش شده است،
تو را از اضطراب حق نداشتن ها دور می کند ..
در چنین نقطه ای از مسیر، درمیابی که حتی اگر راه دشوار است و ناباوران انسان نما، تو را از خواستن و دانستن محروم میکنند،
اما دو فکر ، دو کوله بار، دو آرزو ،
بیش از یکی کارساز است...
در چنین مسیری میفهمی که اگر حقی برایت باقی نگذاشته اند، هنوز یک حق را خودت برای خودت محفوظ نگه داشته ای ..
حق انتخاب یک هم مسیر از امروز تا .. همیشه ..
کسی که با هم بخواهیم و بخوانیم و بخندیم ..
هم مسیری که اگر خرافه پرستان اطرافت تو را از رفتن باز داشتند، بدانی کسی هست که بی توسل به خطبه های بیگانه عربی، تنها با نگاهی و بوسه ای محرمت باشد ..
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
. . .
کسی که وقتی هست،
غزل هست..
فردا هست ..
همه چیز نارنجیست ..
کسی که در کنار تو ،
هم مسیر با تو ، هم اندیش با تو ، هم دل با تو
می ماند ..
و اگر او را از رسیدن بازداشتند، منی هستم که ادامه دهم .. و اگر من را ، اویی هست که ادامه دهد ...
معشوق من
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبایی
. . .
من و مهدی فرنیان مدتی ست دست به دست هم دادیم به مهر ..
که میهن خویش را که نه .. لااقل خانه ی خویش را کنیم آباد ..
که از آبادی تک تک خانه های کوچه ها و خیابان های این سرزمین، ویرانگران دیگر توان ویرانی شهرهای آباد من و تو را نخواهند داشت ...
باور کن!
پذيرفتن نمي توان..